بهاربهار، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

زندگی مامانی

شب یلدا

دخترم اولین شب یلدات مبارک. برات بهترین هارو ارزومی کنم. ببخشید یکم با تاخیر مطلب رو گذاشتم. راستش بعد از گذشت 3 ماه هنوز خوب نتونستم با شرایط جدید زندگیم یعنی حضور تو کنار بیام. دوست دارم همه دنیا رو به پات بریزم ولی همش کمبود وقت دارم. دیشب بابا جون موهاتو کوتاه کرد خیلی باحال شدی. دست گلش درد نکنه. شبا یه دو ساعتی بی قراری و گریه می کنی و با هیچ چیز اروم نمی شی..  و نمیزاری که بابا راحت بخوابه. راستی تازگی ها غریبی می کنی. اخه حسابی خوش خنده بودی ولی الان اگه کسی رو نشناسی خنده که نمی کنی هیچ, بغض هم میکنی. بازم خدا رو شکر می کنم به خاطر حضورت. ...
14 بهمن 1394

واکسن دو ماهگی

بهار جان امسال زمستون خیلی سرد شد و تمام نگرانی من این بود که تو این هوا چطور ببرمت بیرون که واکسن بزنی. خدا رو شکر روز واکسنت هوا گرمتر از روزای قبلش بود. از هوا که خیالم راحت شد ,استرس درد واکسن و تب تو رو داشتم.. بالاخره همراه بابا جونت بردیمت واکسن زدی. کلی گریه کردی و تا فردا صبحش تب داشتی و من هر 4 ساعت بهت قطره استامینوفن می دادم. بابا کلی بهت رسید. روز اول روی جای واکسنت یخ گذاشت و روز دوم حوله داغ کرد. شبا هم که نمی خوابی تازه 4 صبح شروع به خمیازه کشیدن می کنی. یه شب که بابات نبود و رفته بود ماموریت تا 6 صبح گریه کردی و با هیچ چیزم ساکت نمیشدی. سرم شدید درد گرفته بود و واقعا اح...
19 دی 1394

زمینی شدن بهار

بهار عزیزم به این دنیا خوش اومدی. داشتم مطالب قبل رو می خوندم که چقدر بی قرار شده بودم واسه اومدنت اشک توی چشمام جمع شد و خدا رو شکر کردم. هفته 37 بودم که رفتیم خونه مادر جون که من اونجا زایمان کنم , درست روز تاسوعا بود. رفتم دکتر و تاریخ تقریبی که دکتر برای زایمان به من داد 22 ابان بود البته بعد از معاینه گفت که احتمالا زودتر به دنیا میاد. خاله طیبه و اراد جون هم اومدن و یک هفته موندن. کلی برنامه ریزی برای خرید داشتم که با مادر جون بریم که دختر گلم هفته 38 به دنیااومد و کارها خرید ها نا تموم موند. در واقع یک روز بعد از رفتن خاله طیبه با تمام سختی های زایمان وقتی ثمره نه ماهتو بغل می کنی سبک می شی و فقط می گی خدایا ممنون. خدا...
28 آذر 1394

اسم فسقلی خانم

بعد از 7 ماه من و بابا جونت روی اسم تو به تفاهم رسیدیم. بهار خانمم اسمت مبارک باشه امیدوارم تو هم خوشت بیاد. کار خیلی سختی بود ولی بالاخره تصمیم گرفته شد. راستی برات شال بافتم. از دوران مدرسه دیگه چیزی نبافته بودم. راستش خیلی علاقه به بافتنی نداشتم ولی تو باعث شدی که ببافم و لذت ببرم. فکر نمی کردم هنوز نیومده بشی همه زندگیم. بهارم از خدا سلامت تو رو می خوام. دوست دارم گل همیشه بهارم. ...
6 مهر 1394

سیسمونی دختر گلم

بالاخره وقت آوردن سیسمونی دخترم رسید. 13 شهریور 1394 مادر جون و پدر جون به همراه خاله زهرا و خاله فاطمه سیسمونی دختر گلم رو آوردن.  دست مادر و پدر جون درد نکنه که حسابی زحمت کشیده بودن و وسیله های خوشگل خوشگل واسه دخترم خریده بودن. براشون بهترین هارو آرزو می کنم. سیسمونی با کمک خاله های گلت چیده شد. از اون روز دل تو دلم نیست واسه اومدنت. خاله فاطمه واست پتو خرید و خاله معصومه واست آغوش خرید و خاله طیبه واست آبمیوه خوری خرید و خاله زهرا که زحمت آوردن سیسمونی رو کشیده بودن پول داد. وقتی تجسم می کنم تو اون لباسارو پوشیدی داری با وسایلت بازی می کنی ناخوداگاه یه لبخند روی لبم میاد و قند ت...
29 شهريور 1394

تکون های دختر مامان

دختر گلم دیگه داری کم کم بزرگ می شی و تکون هات یه حس خیلی خوب بهم می ده. تا یک هفته پیش تکون هات خیلی زیاد شده بود ولی حالا کم شده برای همین نگرانت شدم. دکتر هم نظر خاصی نداشت. داری واسه مامان ناز می کنی دیگه چون وقتی باهات حرف میزنم یه تکون کوچولو می خوری عزیز دلم. مادر جونت حسابی مشغول سیسمونی خریدنه. اینبار که رفتیم خونشون کلی وسیله دیگه خریده بود. دستشون درد نکنه. الان 29 هفته هستی وزنتم 1200 گرم هست که دکتر گفت نرماله. اینقدر دوست دارم ببینمت که بعضی وقت ها خودخواهانه می گم کاش هفت ماه که شد به دنیا بیایی. بابا جونت می گه من واسه همه چیز عجله دارم راست می گه.     ...
4 شهريور 1394